![]() |
![]() |
|
|
سلام اختتامیه سوگواره شعر عاشورایی با کاروان باران سه شنبه ساعت ۳۰/۱۴سالن میلاد جهانشهر کرج
تا امسال نه همدان رفته بودم نه شیراز امسال دوبار همدان رفتم و قرار است دومین شیرازم را هم ماه بعد بروم این کنگره ها خیلی تجربه های خوبیه ولی گاهی بدیهایی هم داره که به خاطرشون ...نگم بهتره زیاد حرف زدم...
به خاطر سعید دشتی: حالا که خواب رفته دلم... حالا که خواب رفته دلم بی صدا برو آرام رد شو از من و بی اعتنا برو!
اینبار حرفهای دل من نگفتنیست اینبار را نپرس چرا و کجا؟!...برو!
از نو تمام خاطره ها را مرور کن! اصلا نیا به قلب من از ابتدا! برو!
اصلا خیال کن که دلت جای دیگریست اصلا خیال کن که ندیدی مرا برو!
بعد از تو هیچ کس به دلم سر نمی زند در را ببند پشت سرت، بی صدا برو! اردیبهشت 88-حسن اسحاقی
|
|
+ حرفاي زيادي در
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388طرفاي 0:25 از حسن اسحاقی |
|
|
خسته این جزر و مدها را تلاطم خسته کرده مهتاب و دریا را تفاهم خسته کرده شادی کجا ؟ اینجا کجا ؟ خنده کدام است؟! لبهام را بار تبسم خسته کرده باید سکوت سینه ام را بشکنم باز بغض مرا لبخند مردم خسته کرده دنیا! رها کن دستهایم را،بیفتم دیگر غرورم را ترحم خسته کرده دیگر چه باید خورد تا رانده شد از خاک؟! وقتی دهان را طعم گندم خسته کرده مهر ماه87-حسن اسحاقی
|
|
+ حرفاي زيادي در
سه شنبه سوم آذر 1388طرفاي 20:25 از حسن اسحاقی |
|
|
سلام ممنونم از الطاف دوستان خوبم
امروز به خاطر دو دوست خوبم جلال و سعید عزیزه که بروز می کنم:
دلم هوای تو کرد و ابر آمد و یک آن دلم هوای تو کرد غروب، نم نم باران... دلم هوای تو کرد
شبیه رفتن خورشید لحظه ی گذرت غروب بود و فراوان دلم هوای تو کرد
درست آخر مهر از تو دل بریدم و باز- درست اول آبان دلم هوای تو کرد
چه سخت از تو جدا شد چه سخت تنها شد چقدر زود و چه آسان دلم هوای تو کرد
دلش هوای مرا کرد یک نفر یکروز همینکه گفت: "حسن جان!" دلم هوای تو کرد! ...
گذشت بی تو زمستان، بهار آمد و آه... دوباره - از تو چه پنهان- دلم هوای تو کرد حسن اسحاقی-فروردین ۸۸ |
|
+ حرفاي زيادي در
جمعه بیست و نهم آبان 1388طرفاي 9:20 از حسن اسحاقی |
|
|
سلام تبریک از همه دوستان بخاطر نبودن ها عذرخواهم وبلاگ شعرهای آیینی من بروز است و اما...
عشق پایان خوشی نیست عشق پایان خوشی نیست برای من و تو کاش نزدیک شود فاصله های من و تو باز هم نام تو فریاد شده بر لب من کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟! تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید بی جواب است از این لحظه چرای من و تو بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو... همه گفتند تو لیلایی و من مجنونُ نه! قصه ها هم نرسیدند به پای من و تو عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو اردیبهشت88-حسن اسحاقی-کرج |
|
+ حرفاي زيادي در
شنبه سوم مرداد 1388طرفاي 19:48 از حسن اسحاقی |
|
|
...اِلا لِیَعبدون
سلام در لحظات جدال با امتحانات به روز می کنم به امید آنروز... حالا که انتخابات روز تولد من است ... ...شاید خدا هم به من رای داده خیالی تر... نگاهی کن به من ای چشمت از رویا خیالی تر! ای ابروی تو از ماه شب اول هلالی تر!
اگر دنبال مسکینی چرا تردید داری پس؟! کجا باید ببینی دستی از این دست خالی تر؟!
بیا در خانه ام یک شب قدم بگذار، خواهی دید- پس از بوسیدن پایت شود چشمان قالی تر
نمی دانم کجا هستی ولی حس می کنم هر آن نفس های ترت را از هوا در این حوالی تر
کرج این روز ها ابریست در دوری تو اما هوای چشمم از گرگان و گیلان هم شمالی تر
نخواه از من تحمل را، که این شبها برای من نبودن می شود از بی تو بودن احتمالی تر .... قلم در دست می مانم سر راهت، کجایی تا (به خال هندویت بخشم) غزلهایی خیالی تر؟! اردیبهشت 88-حسن اسحاقی-کرج
|
|
+ حرفاي زيادي در
یکشنبه دهم خرداد 1388طرفاي 10:34 از حسن اسحاقی |
|
|
راضی ام لبخند بهتر است رفتن بدون ما به تو سوگند بهتر است ما را همان ندیده بگیرند بهتر است گفتند مصلحت به رها کردن تو بود پس نا سزا برای من از پند بهتر است آدم شدم شبی که تو حوای من شوی شیطان نخواست و همه گفتند بهتر است...
دست مرا به پای تو بستند،در قفس دست مرا بگیر! همین بند بهتر است ترجیح می دهم که کنار تو جان دهم راضی شدن به حکم خداوند بهتر است
این لحظه ها بخند به من! گرچه دیگران باور نمی کنند که لبخند بهتر است آبان ماه87 حسن اسحاقی-کرج |
|
+ حرفاي زيادي در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388طرفاي 12:10 از حسن اسحاقی |
|
|
سلام
. تبریک می گم .از همه ی چیزهایی که در سال ۸۷ به سرم اومد فقط می گم:
خاکستر اگرچه سرد آتش باقیست سودابه نمانده و سیاوش باقیست هر چند که آتشی به جانت انداخت عاشق نشدی و جای شکرش باقیست
. وبلاگ شعرهای آیینی من با غزل پیوسته ی پیامبر اکرم بروز شد |
|
+ حرفاي زيادي در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387طرفاي 22:40 از حسن اسحاقی |
|
|
دیشب غزه مرا کشت
حسین کجاست؟! دلم گرفت این قصه حقیقت دارد:
دختر قصه تمام می شوم امشب در آخر قصه بخواب بانوی احساس! دختر قصه!
یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت یکی یکی همه رفتند از در قصه
ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن! میان شعله ی آتش سراسر قصه...
خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب بدون آب بیاید دل آور قصه
بده امانت شش ماهه را به دست پدر که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصه
مربع
نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست نپرس از تن در خون شناور قصه
بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح نخواب تا برسی سمت دیگر قصه
و گوشواره ی خود را در آر! میترسم- پری بماند و دیو ستمگرقصه
مربع
بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید بخواب کودک تنها! قلندر قصه!
بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم! که پیر می شوی امشب از آخر قصه:
بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه... بگیر اگرچه که سخت است باور قصه حسن اسحاقی-آبان 87
|
|
+ حرفاي زيادي در
دوشنبه نهم دی 1387طرفاي 15:23 از حسن اسحاقی |
|
|
مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم پاییز کشید آهی پاییز کشید آهی،در مزرعه بلوا شد موهات بهم خوردند،کم کم گره ها واشد
چشمت به من افتاد و از چشم تو افتادم تو رفتی و بین من با آینه دعوا شد
من ضرب شدم در غم،تقسیم شدم بر عشق پس جمع شدم با مرگ،چشم تو که منها شد
...
پروانه که می رقصید،از شمع نمی ترسید آمد به هم آغوشی،باد آمد و تنها شد
رفتی و هر از گاهی پاییز کشید آهی
روزم شب یلدا شد، شب روز مبادا شد:
...
هی یاد تو افتادم چشمم که به ماه افتاد پس خیره به او ماندم ، آنقدر که فردا شد
تو پر، همه دنیا پر، چشمان غزلها تر هی (یک من بی تو) در آیینه تماشا شد
خندیدم و با تردید آیینه به من خندید یک سنگ به دستم دید،در آینه بلوا شد... مهرماه-حسن اسحاقی |
|
+ حرفاي زيادي در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387طرفاي 11:43 از حسن اسحاقی |
|
|
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون و فکر نکنید اونایی که در راه خدا کشته میشن دیگه نیستن بلکه اونا زندن و روزیشونو از دست اونی که خودش بزرگشون کرده می گیرن . . . ...بعضی ها زود بزرگ میشن . . . . . . سلام الان فقط وظیفه خودم دونستم به خاطر این ایام و یاد شهدامون بروز کنم اما اگه سر زدین نظرتون خیلی برام محترم و مهمه جبران... تقدیم به کبوتر همشهری: نشست نیمه شبی با خداش خلوت کرد از آرزوی بلندی که داشت صحبت کرد کشید آهی و فهمید جایش اینجا نیست و دید دور و برش را و حس غربت کرد زمین، زمان، همه گفتند کوچکی زود است نماند و رفت و فقط از دلش اطاعت کرد برای عشق خودش را به آب و آتش زد گرفت آتش و شد آب استقامت کرد رسید بین دو راهی رفتن و ماندن که مرگ را به کمر بست وآه...نیت کرد و چشم بست و دعا خواند و بعد جسمش را برای بودن من ها هزار قسمت کرد چه مست بود وچه عاشق ، حسین را فهمید چراکه ظرف خودش را پر از شهادت کرد کبوتری شد و پر زد به سوی رویا هاش و در حوالی شهر خدا اقامت کرد حسن اسحاقی فروردین87 |
|
+ حرفاي زيادي در
جمعه پنجم مهر 1387طرفاي 0:28 از حسن اسحاقی |
|
|
طرح جلد بابا يه ايميلم به ما بزن انباري وبلاگ |
| يه بنده خدا |
حسن اسحاقی
متولد 22خرداد67 کرج دانشجوی مدیریت صنعتی از اردیبهشت 85 شعر کار می کنم از دیماه 85 هم وبلاگ مینویسم گاهی دلم برای خودم تنگ می شود گاهی دلم بهانه ی دیگر میاورد همین... |
| دوستان |
|
iranpasand modirhe بوی زندگی mehrala عشق و مرگ عطا علی تروجان هويجوري
|
| هر چي تا حالا نوشتم |
|
بهمن 1388 آذر 1388 آبان 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 تیر 1387 اسفند 1386 دی 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |