![]() |
![]() |
|
|
سلام امشب دارم آپ میشم ولی دلم خیلی گرفته دارم میمیرم... از همتون ممنونم که بهم سر میزنین..(مخصوصآ هومن عزیز) اگه آقا یا خانوم ((غزل گوووو)) و ((بینام)) هم آدرس میدادن از خجالتشون در میومدم امروز یکی از دوستام بهم گفت مغرور شدی،امابه نظر من آدمای مغرور به یه چیزی که دارن مغرور میشن،من که چیزی ندارم که... امشب یه غزل گفتم اونو براتون میذارم با یه نیمایی از پاییز ویه مثنوی از همین پنجشنبه...
با دست خودش سر خودش را که برید وقتی که بجز خون خودش هیچ ندید بالای سر خودش،خودش فاتحه خواند یک پارچه بر صورتش از رنگ سفید انداخت...و خرمای خودش را هم خورد از غصه ی خود شکست،فریاد کشید آنگاه خودش را به سر شانه گرفت و رفت برای پیکرش قبر خرید یک لحظه در آن نگاه کرد اما زود با پای خودش داخل آن قبر خزید حتی به خودش تسلیتی گفت،سپس خوابید و بروی تن خود سنگ کشید یک سنگ سیاه روی آن حک شده بود: یک مرغ که از بام خودش زود پرید دی
...ولي صبح كه شد از كلاغ لب ديوار نترس شايد او در غم يك مرد بزرگ تن به مشكي داده مرگ را باور كن شايد از هفته ي بعد قار قار پدر و مادر ما روي ديوار حياط باعث نفرت مردم باشد بگذريم از همه ي مردم شهر از تمام لحظاتي كه به ما سخت گذشت توي اين ثانيه ها از خودت حرف بزن آذر
خيال من... يك دفتر بسته دارم از جنس خودت يك قلب شكسته دارم از جنس خودت توشمعي و من مست وجودت هستم معتاد به عطر وبوي دودت هستم يك كوه پر از تو در نهادم دارم اما به خدا كه باز هم كم دارم اصلاً به كسي چه مرد يا اينكه زني حوّاوشِ من تو اولين عشق مني هي نفس خودم ازاين هوس باز زدم آخر نشد و به سيب يك گاز زدم مي خواستم آنروز كه تنها باشيم آغاز گر لرزش دلها باشيم بر روي زمين من و تو و عشق و...تمام و فقط همين من و تو و عشق و تمام _______ افسوس محاسبات من خوب نبود آب من و توجاري يك جوب نبود انگار كه خاك ،خاكي ات كرده عزيز! مردانه بگو كه با كي ات كرده عزيز؟ من از غزلم فرار كردم چونكه- ترسيدم از آن حروف سردم چونكه- نگذاشت بگويم از تو و از دردم از اينكه بدون تو در آن ولگردم يك مثنوي از تو دارم امروز فقط يك شعر پر از درد و پر از سوز فقط پيراهن توست يوسفم، كاغذ من كِي مي كني اين لباس را باز به تن با لحن خودت براي من مي خواني- اين مثنوي و بامن و او مي ماني؟! من در غزلم هزار باري گفتم- بي تو به گناه واژه ها مي افتم گفتم كه شما نرخ نداري،برگرد! رفتم به كما،نرخ نداري،برگرد! برگرد كه من غزل بگويم از نو از بودن و از نرخ تو و عشق به تو برگرد كه يك سيب هنوز اينجا هست بر شانه ي من برو! بكن با يك دست- آن را و به من بده كه با هم بخوريم از مردم اين زمانه هم دل ببُريم اين دفعه ولي از اين زمين رانده شويم در برزخ ديگري پسر خوانده شويم نزديك شوي به من كمي بيشتر و اندازه ي اين كفن كمي بيشتر و در گور كنار من بخوابي تا صبح بي هيچ حجابي و نقابي تا صبح اين حسّ غريب ترس را پوك كنم و ساعت صور را خودم كوك كنم بيدار شويم و دست در دست شويم در رد شدن از صراط همدست شويم يك چتر نجات از ملائك بخريم يكباره به عمق عمق دوزخ بپريم _________ رؤياي قشنگ و درد ناكي دارم و بابت آن هزار شاكي دارم افسوس كه تو خيالي و من خوابم تو هيچكسي و من كسي در قابم ياد من و تو بخير در روز ازل ميلاد تو در تمام ابيات غزل ___ اين مثنوي ام حرف دلي بود ولي- يكبار دوباره توي خواب غزلي- بر تخت ورق بيا! بيا با من باش! اي معني كيميا،بيا با من باش! دی |
|
+ حرفاي زيادي در
شنبه بیست و سوم دی 1385طرفاي 20:50 از حسن اسحاقی |
|
|
چه برفي مياد... من پشت كنكور بد جوري گير كردم ترو خدا تو عصر ايمان دعا كنين قبول شم
پشت كنكور نگاه تو دلم پير شده.... شعر کرج شعر تهران غزل |
|
+ حرفاي زيادي در
یکشنبه هفدهم دی 1385طرفاي 20:33 از حسن اسحاقی |
|
|
سلام، عيد غديرو به همتون تبريك ميگم،با چن تا غزل آپلود ميشم...
تمام قافيه هايم براي تو بردار براي تو كه برايت سرم شده بر دار غزل به خواستگاري ات آمدم قبولم كن از عطر سيني چايت دلم شده بيمار هزار قافيه مهر تو كردم اما باز به جاي يك بله گفتن ((نخير)) شد تكرار جهيزيه كه نمي خواهم از تو جز واژه بيا كه خانه ي رؤياي من شده آوار به خواب كاغذ من هم بيا همين امشب بمان، نرو، غزل من مرا نكن بيدار ببين كه توي قلم يك رديف احساس است بيا رديف خودت را به ذهن من بسپار قدم قدم روي كاغذ بيا و بيتي شو ترا بجان عروضت فقط همين يكبار اگرچه دست زبانم به دست تو نرسيد بروي دست خيالم دو دست خود بگذار بگير حلقه ي من را، بگير جانم را عروس خانه ي من شو، فقط همين يكبار دي حسن اسحاقی |
|
+ حرفاي زيادي در
شنبه شانزدهم دی 1385طرفاي 19:39 از حسن اسحاقی |
|
|
...یه پاروی شکسته دارم بادم نمیاد...
دريا زده اي سوار قايق شده بود آن روز كمي دچار هق هق شده بود در كنج خودش نشسته بود از سر صبح زانو به بغل آينه ي دق شده بود پاروي شكسته توي دستي خسته رؤياي سرش باد موافق شده بود آن روز غزل وزن رباعي مي خواست انگار كسي دوباره عاشق شده بود دي حسن اسحاقی |
|
+ حرفاي زيادي در
شنبه شانزدهم دی 1385طرفاي 19:14 از حسن اسحاقی |
|
|
دست خوش اينهمه ايثار شما نرخ نداشت بورس اوراق بها دار شما نرخ نداشت يك نفر قلب تومان بابت چشمت پرداخت چشمهاي مژه سرشار شما نرخ نداشت؟ اخم كردي و چهل روز رياضت دادي ش ديد يك خنده ي بازار شما نرخ نداشت پشت ويترين نگاهت دهنم آب افتاد چشم جادو گر و بيمار شما نرخ نداشت؟ جيب خالي من و حسرت يك بار نگاه مرگ بر پول كه يكبار شما نرخ نداشت خواستم ضد قوانين دلت كار كنم لعنتي رشوه كه در كار شما نرخ نداشت توي بانك سر تو آمدم و رفتم هي ولي انگار كه افكار شما نرخ نداشت راست گفتي عسلم مفت نمي ارزيدم كه برايم لب ديوار شما نرخ نداشت زير پاهاي غرورت غزلم جان مي داد مرگ شعرم ته آوار شما نرخ نداشت؟ اگر احساس من و عاطفه ام ارزان بود عوضش وعده ي ديدار شما نرخ نداشت يك نفر اين همه را گفت كه اقرار كني تپش قلب گرفتار شما ... ... آذر حسن اسحاقی |
|
+ حرفاي زيادي در
شنبه شانزدهم دی 1385طرفاي 7:42 از حسن اسحاقی |
|
بخند و خا طرات را کفن کن و فرار کن لباس فرم مرگ را بتن کن و فرار کن رفیق نیمه راه شو بگو خدا نخواستی زبان بی گناه در دهن کن و فرار کن تو آدمی گناه را ببوس وآب زرد شو گل خدای خوب را لجن کن و فرار کن خدای من هنوز هم اشاره می کند به تو ولی تو میخ داغ در بدن کن و فرار کن لگد به کاسه ام بزن بگو گدا دعام کن بخند و یک نگاه هم به من کن و فرار کن مرداد ماه حسن اسحاقی |
|
+ حرفاي زيادي در
جمعه پانزدهم دی 1385طرفاي 20:2 از حسن اسحاقی |
|
|
و صحنه جاي پريدن ولي پري كه نبود نمايشي كه در آن نقش شوهري كه نبود و پشت صحنه نويسنده اي كه مي دانست اگر چه دخترك عاقل ولي پري كه نبود نمايشي كه شروعش نگاه مردي بود و اعتماد جواني به ديگري كه نبود براي صحنه ي اول تمام مردم شهر براي صحنه ي بعدي برادري كه نبود لبان قرمز دختر گريم يا شايد دو بال زخمي و خون كبوتري كه نبود و حاضران مخاطب: فرار كن اما اتاق صحنه ي قتلي شد و دري كه نبود نمايشي كه به پايين نگاه مي كرد و سقوط خنده ي يك زن به باوري كه نبود از اطلاعيه ي روي پرده فهميدم تساوي زن و مرد و برابري كه نبود و صحنه صحنه ي آخر نگاه ها خيره و پرده اي كه كنار رفت و دختري كه... مهر حسن اسحاقي |
|
+ حرفاي زيادي در
جمعه پانزدهم دی 1385طرفاي 19:59 از حسن اسحاقی |
|
|
طرح جلد بابا يه ايميلم به ما بزن انباري وبلاگ |
| يه بنده خدا |
حسن اسحاقی
متولد خرداد67 کرج دانشجوی مدیریت صنعتی از اردیبهشت 85 شعر کار می کنم از دیماه 85 هم وبلاگ مینویسم همین... |
| دوستان |
|
modirhe بوی زندگی mehrala عشق و مرگ عطا علی تروجان هويجوري
|
| هر چي تا حالا نوشتم |
|
تیر 1387 اسفند 1386 دی 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |