![]() |
![]() |
|
|
انتظار يك كلاغ بر سيمي زير باران قصه ها زيباست سلام باتشكر از نظراي قشنگتون امروز ميخوام ازيه نفر كه هميشه بهم اميد ميده ومن فكر مي كنم يه روز يه نويسنده ي بزرگ مي شه تشكر كنم اونم سورينه كه از همين جا بهش مي گم مرسي(تا چن روز ديگه هم وبلاگش راه مي افته) امروزيه غزل ميذارم كه موضوش اصلا ربطي به خودم نداره و تقديمش مي كنم به هومن عزيز يه دونه هم چهار پارس كه وزنشو از چهار پاره ي خانوم جعفر زاده برداشتم اميدوارم خوشتون بياد راستي اگه دير ميام ببخشيد...گرفتار كلاس و تست و كنكورم...
هواي سرد خيابان...و ماه بهمن بود عبور خيرگي ام از نگاه آن زن بود و فكر اين كه بگويم... نشد...ولي شايد سكوت حرف قشنگي براي گفتن بود و خيره خيره... قدم در قدم جلو رفتم همان بهانه ي ساعت بهانه ي من بود صليب بينی و ابروی او که بالا رفت مسيح قلب من و... پتک و ميخ و آهن بود قسم به چشم سياهش که حس رفتن او شبیه حس جدايی روح از تن بود من و كنار خيابان و تكيه بر جدول تمام فکرم عبور از نگاه آن زن بود بهمن
مثل يك گوسفند بي چوپان مي چري در نگاه مردي كه گله ي گرگ هاي زخمي را زل زده توي چشم سردي كه
دارد از يك هوس مي اندازد توي يك اتفاق جنجالي مثل پر شدن ... پر از عشق آدمي پوچ و پوك و تو خالي
در دو راهي همش قدم خوردن در دو راهي چه حس زيبايي توي اين لحظه ها شدي مثل كودكي چشم بسته...رويايي
تق تق كفش هاي مشكيِ تو... پله هاي خانه اي تاريك... كار مي كِشد ترا كم كم انتهاي يك جاي باريك
توي اين ماجرا...نرو! برگرد! توي اين خواب... با توام!... بيتا! داري از تخت خواب مي افتي توي صفحه ي حوادث تا...
****** انعكاس اين خبر هر روز روي موج زرد پاييزي بيخود از هوا...شكايت...؟!نه! داري از ... عاشقانه ميريزي؟!
|
|
+ حرفاي زيادي در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385طرفاي 17:37 از حسن اسحاقی |
|
|
...يه چيزي بگم ديگه با من حرف نزني؟!...نگو!...امروزظهر... با رباعي آپ ميكنم(فقط وزن رباعيو دارن) ببخشيد... فقط ميتونم ازنظراي شما استفاده كنم... بازم منو شرمنده كنيد... قول ميدم ...حتي اگه فحش بدينم پاك نمي كنم... اميدوارم آقاي ((بينام)) هم شناسنامش پيدا شه اسمش يادش بياد دوستون دارم... آن دختركي كه ياس آتش ميزد در ذهن همش حواس آتش مي زد دهقان فداكار خيالم بود و در دفتر من لباس آتش ميزد هر ثانيه قاشق به ته ظرف نزن سرد است در اين كوچه به من برف نزن من حوصله ي ترا ندارم، ديگر از فقر و فلاكت خودت حرف نزن در نيمه ي راه آه افتاد زمين انگار كه تاج شاه افتاد زمين يك لحظه تمام آسمان خون باريد اين شد كه دو دست ماه افتاد زمين
همرنگ گِل و زباله هايش مي كرد و پشت در خانه رهايش ميكرد او كفش سياه دخترك بود، همين يكشنبه به يكشنبه به پايش مي كرد آن روز فقط دشمن او، كشت... بريد... با ديدن انگشتري،انگشت بريد حتي به دل خواهر او رحم نكرد بر سينه ي او نشست و از پشت... بريد |
|
+ حرفاي زيادي در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385طرفاي 22:40 از حسن اسحاقی |
|
|
سلام به همه ي عاشقاش شما رو نمي دونم، اما من وقتي دلم برا يكي يه ذره بلرزه، براش شعر ميگم، اما وقتي عاشق يكي مي شم اصلا نمي تونم حرف بزنم، فقط بغض مي كنم و... هر موقع اومدم يه چيزي براش بنويسم گريم گرفت و نتونستم، اما چن خط دارم كه اصلا در حد عشقش نيست... اونو براتون ميذارم با يه غزل تقريبا آييني از مهرماه :
لباس مشكي من بوي كربلا دارد دلم دوباره هواي خدا خدا دارد محرّم است و از امشب خداي خوبي ها
به قلب خسته ي من هم برو بيا دارد شنيدم از ني خشكي...حكايتش خون است حكايتي كه سرِ سر بريده را دارد تَرَك بروي لبانش، ترك بروي دلم دلي كه از غم او تا خدا عزا دارد به سينه مي زنم و سر به ياد تنهايي ش گداز هاي شب عاشقي ((چرا)) دارد؟! جنون زده به سرم مبتلا شدم به غمش شبيه عشق مرا، آسمان! كجا دارد؟ بروي خاك بيابان كربلا امروز كبوتري پر و بالي جدا جدا دارد كبوتري كه لگد مالِ عشق بود امّا كجا سكوت غم عاشق انتها دارد؟! حسين، معني عشقم! حسين، شعر كبود! غزل تمام وجودش غم ترا دارد ((تو)) يي كه زندگي ات را بپاي دل دادي قمار عشق تو جامي پر از بلا... بهمن
من يك گِل خشكم كه حتي نم ندارم حسي براي خواندن شعرم ندارم شعرم شبيه زلزله ويرانگر است و در اين دلم جايي شبيه بم ندارم شايد بميرم، آنكه را بايد، ببينم يك آلت قتاله، قدري سَم ندارم دار و ندار من طناب دار من بود از دار دنيا دار بستي هم ندارم من را بكش اي خالق خوب وجودم من از بدي ها هيچ چيزي كم ندارم ابليسم و اما پشيماني چه حاصل؟ ديگر براي سجده ام آدم ندارم هر بار گفتم توبه يك توبه شكستم يك عهد نشكسته در اين عالم ندارم من را ببخش اي خوب من، تنها ترينم
من كه بجز تو مهربان، حاتم ندارم ديگر دلم پوسيد، در زندان نفسم يك پنجره رو به تو مي خواهم... دي
|
|
+ حرفاي زيادي در
سه شنبه سوم بهمن 1385طرفاي 12:15 از حسن اسحاقی |
|
|
طرح جلد بابا يه ايميلم به ما بزن انباري وبلاگ |
| يه بنده خدا |
حسن اسحاقی
متولد خرداد67 کرج دانشجوی مدیریت صنعتی از اردیبهشت 85 شعر کار می کنم از دیماه 85 هم وبلاگ مینویسم همین... |
| دوستان |
|
modirhe بوی زندگی mehrala عشق و مرگ عطا علی تروجان هويجوري
|
| هر چي تا حالا نوشتم |
|
تیر 1387 اسفند 1386 دی 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |